گفتم: خستهام
گفتي: لاتقنطوا من رحمة الله(زمر/۵٣)
.:: از رحمت خدا نا اميد نشيد::..
گفتم: هيشكي نميدونه تو دلم چي ميگذره
گفتي: ان الله يحول بين المرء و قلبه(انفال/٢۴)
.:: خدا حائل هست بين انسان و قلبش!
گفتم: غير از تو كسي رو ندارم
گفتي: نحن اقرب اليه من حبل الوريد(ق/١۶)
.:: ما از رگ گردن به انسان نزديكتريم
گفتم: ولي انگار اصلا منو فراموش كردي!
گفتي: فاذكروني اذكركم (بقره/١۵٢)
.:: منو ياد كنيد تا ياد شما باشم.
گفتم: تا كي بايد صبر كرد؟
گفتي: و ما يدريك لعل الساعة تكون قريبا(احزاب/۶٣)
.:: تو چه ميدوني! شايد موعدش نزديك باشه .
گفتم: تو بزرگي و نزديكت براي منِ كوچيك خيلي دوره! تا اون موقع چيكار كنم؟
گفتي: واتبع ما يوحي اليك واصبر حتي يحكم الله(يونس/١٠٩)
.:: كارايي كه بهت گفتم انجام بده و صبر كن تا خدا خودش حكم كنه
گفتم: خيلي خونسردي! تو خدايي و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم كوچيك... يه اشاره كني تمومه!
گفتي: عسي ان تحبوا شيئا و هو شر لكم(بقره/216)
.:: شايد چيزي كه تو دوست داري، به صلاحت نباشه
گفتم: انا عبدك الضعيف الذليل... اصلا چطور دلت مياد؟
گفتي: ان الله بالناس لرئوف رحيم(بقره/143)
.:: خدا نسبت به همهي مردم - نسبت به همه - مهربونه
گفتم: دلم گرفته
گفتي: بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا(يونس/85)
.::مردم به چي دلخوش كردن؟!) بايد به فضل و رحمت خدا شاد باشن
گفتم: اصلا بيخيال! توكلت علي الله
گفتي: ان الله يحب المتوكلين(آل عمران/159)
.:: خدا اونايي رو كه توكل ميكنن دوست داره
گفتم: خيلي چاكريم!
ولي اين بار، انگار گفتي: حواست رو خوب جمع كن! يادت باشه كه:
و من الناس من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الآخره(حج/11)
.:: بعضي از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت ميكنن. اگه خيري بهشون برسه، امن و آرامش پيدا ميكنن و اگه بلايي سرشون بياد تا امتحان شن، رو گردون ميشن. خودشون تو دنيا و آخرت ضرر ميكنن
و در صدای هر پرنده در سکوت هر درخت واژه ای است...
درخت ایستاده بود پرنده ای رسید و باز شد کلاف گفت و گو
و شاعری که حرفهای آن دو را شنید نشست و شعر بافت
پرنده گفت "سایه ای" درخت گفت "آب نیست رفیق ماه و سال من کسی به جز سراب نیست"
پرنده استخاره کردجواب استخاره خوب بود پرنده ماند و از درخت، شاخه ای اجاره کرد
و چند روز بعد کسی به استخاره اش جواب داد
به آن پرنده سایه سار به آن درخت، آب داد
پرنده گفت "شاعرم" درخت را سرود
درخت گفت "زنده ام" و راز زنده بودنش پرنده بود
پرنده گفت "عشق" درخت گفت "پل"
پرنده بر پل معلقی که روز رودخانه بود، خیره شد
پرنده گفت "آرزو" درخت گفت "بی کران"
و هر دو چشم انتظار یک نگاه مهربان
پرنده گفت "درد" درخت گفت "صبر"
تن درخت زخمی از نوشته های عاشقانه بود
پرنده گفت "خاطره" درخت گفت "عکسی از گذشته ها"
و زیر سایه سار آن درخت چقدر خاطرات پاره پاره بود
پرنده گفت "فاصله" درخت گفت "حجم خالی میان قلب ها"
و با سلام یک نفر تمام حجم فاصله چه خوب وصله پینه شد
پرنده گفت "کوه" درخت گفت "استوار"
و دره غرق در صدای ریزش ستیغ کوه شد
پرنده گفت "آسمان" درخت گفت "آرزوی هر پرنده ای"
و سار خسته ای از آسمان رسید و بر زمین نشست
پرنده گفت "رود" درخت گفت" جاری و روان"
و در همان حدود، عده ای برای افتتاح سد، کف زدند
پرنده گفت "موج" درخت گفت "رفیق آب های بی کران"
و آبدزدکی در آب جست و برکه موجدار شد
پرنده گفت "گرگ" درخت گفت "میش"
و در هوای گرگ و میش تمام گرگ های دشت گوششان به زنگ
پرنده گفت "شب" درخت گفت "خواب"
و چشم های باز جغد شب برای موش های بی خیال نقشه ای کشید
پرنده گفت "عمر" درخت گفت "برق وباد"
و قارقار یک کلاغ دیر سال رشته کلان آن دو را گسست
پرنده گفت "مرگ" درخت گفت "راز"
و تار عنکبوت، راز مرگ را برای کفشدوزکی چه ساده فاش کرده بود
پرنده گفت "ماه" درخت گفت "سال"
و روز، بی خیال ماه و سال
پرنده گفت "گمشده" درخت گفت "جستجو"
و سال هاست که باد می رود به جست و جو ولی به گرد آن که گمشده، نمی رسد
پرنده گفت "غم" درخت گفت "هدیه خزان به باغ"
و باغ زرد در انتظار خنده انارهای سرخ بود
پرنده گفت "برگ" درخت گفت "باد"
و برگ های خویش را به باد داد
پرنده گفت "کوچ" درخت گفت "آه"
پرنده کوچ کرد و رفت تا بهار درخت ماند و انتظار
درخت ایستاده بود تمام شاخه ها پر از سکوت
و شاعر شکسته دل بدون واژه مانده بود
افسانه شعبان نژاد
يك شبي مجنون نمازش را شكست![]()
![]()
![]()
بي وضو در كوچه ليلا نشست![]()
عشق آن شب مست مستش كرده بود![]()
فارغ از جام الستش كرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم كرده اي![]()
بر صليب عشق دارم كرده اي![]()
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شكستم داده اي
نيشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني![]()
خسته ام زين عشق،دل خونم نكن
من كه مجنونم تو مجنونم نكن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم![]()
![]()
اين تو و ليلاي تو... من نيستم![]()
گفت اي ديوانه ليلايت منم![]()
در رگ پنهان و پيدايت منم![]()
سالها با جور ليلا ساختي![]()
من كنارت بودم و نشناختي![]()
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يكجا باختم![]()
كردمت آواره صحرا نشد![]()
گفتم عاقل مي شوي اما نشد![]()
سوختم در حسرت يك يا ربت![]()
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا كردي ولي![]()
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سر مي زني![]()
در حريم خانه ام در مي زني![]()
حال اين ليلا كه خوارت كرده بود
درس عشقش بي قرارت كرده بود![]()
مرد راهش باش تا شاهت كنم![]()
صد چو ليلا كشته در راهت كنم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در راهروي بيمارستان يك تلفن همگاني بود و هر شب
مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن
كه در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع
هميشگي مكالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي كرد: «گاو و گوسفند ها را
براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس
ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي
گرديم...»
همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا كرد. هر شب، مرد به خانه زنگ
مي زد. همان صداي بلند و همان حرف هايي كه تكرار مي شد. روزي در راهرو قدم
مي زدم. وقتي از كنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟
يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي
گرديم.»
نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم كه اصلا كارتي در
داخل تلفن همگاني نيست. مرد درحالي كه اشاره مي كرد ساكت بمانم، حرفش را
ادامه داد تا اين كه مكالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش مي كنم
به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته
ام. براي اين كه نگران آينده مان نشود، وانمود مي كنم كه دارم با تلفن حرف
مي زنم.»
در آن لحظه متوجه شدم كه اين تلفن براي خانه نبود، بلكه براي
همسرش بود كه بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق
مخصوصي كه بين شان بود، تكان خوردم.
پيرمردي
تنها در مينه سوتا زندگي مي كرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم
بزند اما اين كار خيلي سختي بود .تنها پسرش كه مي توانست به او كمك كند در
زندان بود پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد
پسرعزيزم
من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بكارم من نمي خواهم
اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان كاشت محصول را دوست داشت.
من براي كار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشكلات من حل
مي شد من مي دانم كه اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت كرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان كرده ام
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينكه اسلحه اي پيدا كنند
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه كند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بكار، اين بهترين كاري بود كه از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام كاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد
مانع ذهن است . نه اينكه شما يا يك فرد كجا هستيد
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به آن نگاه می کرد و می گفت:
"سقف قفست شکسته چرا پرواز نمی کنی؟"
يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك
دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا
اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاسها سه تا
پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند بلند با هم حرف مي زدند،
هر چيزي كه در خيابان افتاده بود را شوت مي كردند و سروصداى عجيبي راه
انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده
بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند. بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد
دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق
بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از
نظر شما اشكالي نداره؟ بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فكر مي كني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن
حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كورخوندي. ما
نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد
روز بعد كه مدرسه تعطيل شد،
دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي
بامزه هستيد و من از اين كه مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي
خوشحالم. منهم كه به سن شما بودم همين كار را مي كردم. حالا مي خواهم لطفي
در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بيائيد
اينجا و همين كارها را بكنيد.»
متن كامل روايت عنوان بصري با ترجمة آن
اين روايت از حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام منقول است، و مجلسي در كتاب «بحار الانوار» ذكر نموده است؛ و چون دستورالعمل جامعي است كه از ناحية آن إمام هُمام نقل شده است، ما در اينجا عين الفاظ و عبارات روايت و به دنبال آن ترجمهاش را بدون اندك تصرّف ذكر مينمائيم تا محبّين و عاشقين سلوك إلي الله از آن متمتّع گردند:
17 ـ أَقُولُ: وَجَدْتُ بِخَطِّ شَيْخِنَا الْبَهَآئِيِّ قَدَّسَ اللَهُ رُوحَهُ مَا هَذَا لَفْظُهُ:
قَالَ الشَّيْخُ شَمْسُ الدِّينِ مُحَمَّدُ بْنُ مَكِّيٍّ: نَقَلْتُ مِنْ خَطِّ الشَّيْخِ أَحْمَدَ الْفَرَاهَانِيِّ رَحِمَهُ اللَهُ، عَنْ عُِنْوَانِ الْبَصْرِيِّ؛ وَ كَانَ شَيْخًا كَبِيرًا قَدْ أَتَي عَلَيْهِ أَرْبَعٌ وَ تِسْعُونَ سَنَةً.
قَالَ: كُنْتُ أَخْتَلِفُ إلَي مَالِكِ بْنِ أَنَسٍ سِنِينَ. فَلَمَّا قَدِمَ جَعْفَرٌ الصَّادِقُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ الْمَدِينَةَ اخْتَلَفْتُ إلَيْهِ، وَ أَحْبَبْتُ أَنْ ءَاخُذَ عَنْهُ كَمَا أَخَذْتُ عَنْ مَالِكٍ.
« ـ ميگويم: من به خطّ شيخ ما: بهاء الدّين عامِلي قَدَّس الله روحَه چيزي را بدين عبارت يافتم:
شيخ شمس الدّين محمّد بن مكّيّ (شهيد اوّل) گفت: من نقل ميكنم از خطّ شيخ احمد فراهاني رحمه الله از عُنوان بصري؛ و وي پيرمردي فرتوت بود كه از عمرش نود و چهار سال سپري ميگشت.
او گفت: حال من اينطور بود كه به نزد مالك بن أنس رفت و آمد داشتم. چون جعفر صادق عليه السّلام به مدينه آمد، من به نزد او رفت و آمد كردم، و دوست داشتم همانطوريكه از مالك تحصيل علم كردهام، از او نيز تحصيل علم نمايم.»
فَقَالَ لِي يَوْمًا: إنِّي رَجُلٌ مَطْلُوبٌ وَ مَعَ ذَلِكَ لِي أَوْرَادٌ فِي كُلِّ سَاعَةٍ مِنْ ءَانَآءِ اللَيْلِ وَ النَّهَارِ، فَلاَ تَشْغَلْنِي عَنْ وِرْدِي! وَ خُذْ عَنْ مَالِكٍ وَ اخْتَلِفْ إلَيْهِ كَمَا كُنْتَ تَخْتَلِفُ إلَيْهِ.
«پس روزي آنحضرت به من گفت: من مردي هستم مورد طلب دستگاه حكومتي (آزاد نيستم و وقتم در اختيار خودم نيست، و جاسوسان و مفتّشان مرا مورد نظر و تحت مراقبه دارند.) و علاوه بر اين، من در هر ساعت از ساعات شبانه روز، أوراد و اذكاري دارم كه بدانها مشغولم. تو مرا از وِردم و ذِكرم باز مدار! و علومت را كه ميخواهي، از مالك بگير و در نزد او رفت و آمد داشته باش، همچنانكه سابقاً حالت اينطور بود كه به سوي وي رفت و آمد داشتي.»
فَاغْتَمَمْتُ مِنْ ذَلِكَ، وَ خَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ، وَ قُلْتُ فِي نَفْسِي: لَوْ تَفَرَّسَ فِيَّ خَيْرًا لَمَا زَجَرَنِي عَنِ الاِخْتِلاَفِ إلَيْهِ وَ الاْخْذِ عَنْهُ.
فَدَخَلْتُ مَسْجِدَ الرَّسُولِ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمْتُ عَلَيْهِ، ثُمَّ رَجَعْتُ مِنَ الْغَدِ إلَي الرَّوْضَةِ وَ صَلَّيْتُ فِيهَا رَكْعَتَيْنِ وَ قُلْتُ: أَسْأَلُكَ يَا اللَهُ يَا اللَهُ! أَنْ تَعْطِفَ عَلَيَّ قَلْبَ جَعْفَرٍ، وَ تَرْزُقَنِي مِنْ عِلْمِهِ مَا أَهْتَدِي بِهِ إلَي صِرَاطِكَ الْمُسْتَقِيمِ!
«پس من از اين جريان غمگين گشتم و از نزد وي بيرون شدم، و با خود گفتم: اگر حضرت در من مقدار خيري جزئي را هم تفرّس مينمود، هر آينه مرا از رفت و آمد به سوي خودش، و تحصيل علم از محضرش منع و طرد نميكرد.
پس داخل مسجد رسول الله صلّي الله عليه و ا´له شدم و بر آنحضرت سلام كردم. سپس فرداي آن روز به سوي روضه برگشتم و در آنجا دو ركعت نماز گزاردم و عرض كردم: اي خدا! اي خدا! من از تو ميخواهم تا قلب جعفر را به من متمايل فرمائي، و از علمش به مقداري روزي من نمائي تا بتوانم بدان، به سوي راه مستقيم و استوارت راه يابم!»
وَ رَجَعْتُ إلَي دَارِي مُغْتَمًّا وَ لَمْ أَخْتَلِفْ إلَي مَالِكِ بْنِ أَنَسٍ لِمَا أُشْرِبَ قَلْبِي مِنْ حُبِّ جَعْفَرٍ.
فَمَا خَرَجْتُ مِنْ دَارِي إلاَّ إلَي الصَّلَوةِ الْمَكْتُوبَةِ، حَتَّي عِيلَ صَبْرِي.
فَلَمَّا ضَاقَ صَدْرِي تَنَعَّلْتُ وَتَرَدَّيْتُ وَ قَصَدْتُ جَعْفَرًا، وَ كَانَ بَعْدَ مَا صَلَّيْتُ الْعَصْرَ.
«و با حال اندوه و غصّه به خانهام باز گشتم؛ و بجهت آنكه دلم از محبّت جعفر اشراب گرديده بود، ديگر نزد مالك بن أنس نرفتم. بنابراين از منزلم خارج نشدم مگر براي نماز واجب (كه بايد در مسجد با امام جماعت بجاي آورم) تا به جائيكه صبرم تمام شد.
در اينحال كه سينهام گرفته بود و حوصلهام به پايان رسيده بود نعلَين خود را پوشيدم و رداي خود را بر دوش افكندم و قصد زيارت و ديدار جعفر را كردم؛ و اين هنگامي بود كه نماز عصر را بجا آورده بودم.»
فَلَمَّا حَضَرْتُ بَابَ دَارِهِ اسْتَأْذَنْتُ عَلَيْهِ، فَخَرَجَ خَادِمٌ لَهُ فَقَالَ: مَاحَاجَتُكَ؟!
فَقُلْتُ: السَّلاَمُ عَلَي الشَّرِيفِ.
فَقَالَ: هُوَ قَآئِمٌ فِي مُصَلاَّهُ. فَجَلَسْتُ بِحِذَآءِ بَابِهِ. فَمَا لَبِثْتُ إلاَّ يَسِيرًا إذْ خَرَجَ خَادِمٌ فَقَالَ: ادْخُلْ عَلَي بَرَكَةِ اللَهِ. فَدَخَلْتُ وَ سَلَّمْتُ عَلَيْهِ. فَرَدَّ السَّلاَمَ وَ قَالَ: اجْلِسْ! غَفَرَ اللَهُ لَكَ!
«پس چون به درِ خانة حضرت رسيدم، اذن دخول خواستم براي زيارت و ديدار حضرت. در اينحال خادمي از حضرت بيرون آمد و گفت: چه حاجت داري؟!
گفتم: سلام كنم بر شريف.
خادم گفت: او در محلّ نماز خويش به نماز ايستاده است. پس من مقابل درِ منزل حضرت نشستم. در اينحال فقط به مقدار مختصري درنگ نمودم كه خادمي آمد و گفت: به درون بيا تو بر بركت خداوندي (كه به تو عنايت كند). من داخل شدم و بر حضرت سلام نمودم. حضرت سلام مرا پاسخ گفتند و فرمودند: بنشين! خداوندت بيامرزد!»
فَجَلَسْتُ، فَأَطْرَقَ مَلِيًّا، ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ، وَ قَالَ: أَبُو مَنْ؟!
قُلْتُ: أَبُو عَبْدِاللَهِ!
قَالَ: ثَبَّتَ اللَهُ كُنْيَتَكَ وَ وَفَّقَكَ يَا أَبَا عَبْدِاللَهِ! مَا مَسْأَلَتُكَ؟!
فَقُلْتُ فِي نَفْسِي: لَوْ لَمْ يَكُنْ لِي مِنْ زِيَارَتِهِ وَ التَّسْلِيمِ غَيْرُ هَذَا الدُّعَآءِ لَكَانَ كَثِيرًا.
«پس من نشستم، و حضرت قدري به حال تفكّر سر به زير انداختند و سپس سر خود را بلند نمودند و گفتند: كنيهات چيست؟!
گفتم: أبوعبدالله (پدر بندة خدا)!
حضرت گفتند: خداوند كنيهات را ثابت گرداند و تو را موفّق بدارد اي أبوعبدالله! حاجتت چيست؟!
من در اين لحظه با خود گفتم: اگر براي من از اين ديدار و سلامي كه بر حضرت كردم غير از همين دعاي حضرت هيچ چيز دگري نباشد، هرآينه بسيار است.»
ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ ثُمَّ قَالَ: مَا مَسْأَلَتُكَ؟!
فَقُلْتُ: سَأَلْتُ اللَهَ أَنْ يَعْطِفَ قَلْبَكَ عَلَيَّ، وَ يَرْزُقَنِي مِنْ عِلْمِكَ. وَ أَرْجُو أَنَّ اللَهَ تَعَالَي أَجَابَنِي فِي الشَّرِيفِ مَا سَأَلْتُهُ.
فَقَالَ: يَا أَبَا عَبْدِاللَهِ! لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ؛ إنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيدُ اللَهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي أَنْ يَهْدِيَهُ. فَإنْ أَرَدْتَ الْعِلْمَ فَاطْلُبْ أَوَّلاً فِي نَفْسِكَ حَقِيقَةَ الْعُبُودِيَّةِ، وَ اطْلُبِ الْعِلْمَ بِاسْتِعْمَالِهِ، وَ اسْتَفْهِمِ اللَهَ يُفْهِمْكَ!
«سپس حضرت سر خود را بلند نمود و گفت: چه ميخواهي؟!
عرض كردم: از خداوند مسألت نمودم تا دلت را بر من منعطف فرمايد، و از علمت به من روزي كند. و از خداوند اميد دارم كه آنچه را كه دربارة حضرت شريف تو درخواست نمودهام به من عنايت نمايد.
حضرت فرمود: اي أبا عبدالله! علم به آموختن نيست. علم فقط نوري است كه در دل كسي كه خداوند تبارك و تعالي ارادة هدايت او را نموده است واقع ميشود. پس اگر علم ميخواهي، بايد در اوّلين مرحله در نزد خودت حقيقت عبوديّت را بطلبي؛ و بواسطة عمل كردن به علم، طالب علم باشي؛ و از خداوند بپرسي و استفهام نمائي تا خدايت ترا جواب دهد و بفهماند.»
قُلْتُ: يَا شَرِيفُ! فَقَالَ: قُلْ: يَا أَبَا عَبْدِاللَهِ!
قُلْتُ: يَا أَبَا عَبْدِاللَهِ! مَا حَقِيقَةُ الْعُبُودِيَّةِ؟!
قَالَ: ثَلاَثَةُ أَشْيَآءَ: أَنْ لاَ يَرَي الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ اللَهُ مِلْكًا، لاِنَّ الْعَبِيدَ لاَ يَكُونُ لَهُمْ مِلْكٌ، يَرَوْنَ الْمَالَ مَالَ اللَهِ، يَضَعُونَهُ حَيْثُ أَمَرَهُمُ اللَهُ بِهِ؛ وَ لاَ يُدَبِّرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبِيرًا؛ وَ جُمْلَةُ اشْتِغَالِهِ فِيمَا أَمَرَهُ تَعَالَي بِهِ وَ نَهَاهُ عَنْهُ.
فَإذَا لَمْ يَرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ اللَهُ تَعَالَي مِلْكًا هَانَ عَلَيْهِ الاْءنْفَاقُ فِيمَا أَمَرَهُ اللَهُ تَعَالَي أَنْ يُنْفِقَ فِيهِ؛ وَ إذَا فَوَّضَ الْعَبْدُ تَدْبِيرَ نَفْسِهِ عَلَي مُدَبِّرِهِ هَانَ عَلَيْهِ مَصَآئِبُ الدُّنْيَا؛ وَ إذَا اشْتَغَلَ الْعَبْدُ بِمَا أَمَرَهُ اللَهُ تَعَالَي وَ نَهَاهُ، لاَيَتَفَرَّغُ مِنْهُمَا إلَي الْمِرَآءِ وَ الْمُبَاهَاةِ مَعَ النَّاسِ.
فَإذَا أَكْرَمَ اللَهُ الْعَبْدَ بِهَذِهِ الثَّلاَثَةِ هَانَ عَلَيْهِ الدُّنْيَا، وَ إبْلِيسُ، وَ الْخَلْقُ. وَ لاَ يَطْلُبُ الدُّنْيَا تَكَاثُرًا وَ تَفَاخُرًا، وَ لاَ يَطْلُبُ مَا عِنْدَ النَّاسِ عِزًّا وَ عُلُوًّا، وَ لاَ يَدَعُ أَيَّامَهُ بَاطِلاً.
فَهَذَا أَوَّلُ دَرَجَةِ التُّقَي. قَالَ اللَهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي:
تِلْكَ الدَّارُ ا لاْ خِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لاَ يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الاْرْضِ وَ لاَ فَسَادًا وَ الْعَـ'قِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ.
«گفتم: اي شريف! گفت: بگو: اي پدر بندة خدا ( أبا عبدالله )!
گفتم: اي أبا عبدالله! حقيقت عبوديّت كدام است؟
گفت: سه چيز است: اينكه بندة خدا براي خودش دربارة آنچه را كه خدا به وي سپرده است مِلكيّتي نبيند؛ چرا كه بندگان داراي مِلك نميباشند، همة اموال را مال خدا ميبينند، و در آنجائيكه خداوند ايشان را امر نموده است كه بنهند، ميگذارند؛ و اينكه بندة خدا براي خودش مصلحت انديشي و تدبير نكند؛ و تمام مشغوليّاتش در آن منحصر شود كه خداوند او را بدان امر نموده است و يا از آن نهي فرموده است.
بنابراين، اگر بندة خدا براي خودش مِلكيّتي را در آنچه كه خدا به او سپرده است نبيند، انفاق نمودن در آنچه خداوند تعالي بدان امر كرده است بر او آسان ميشود. و چون بندة خدا تدبير امور خود را به مُدبّرش بسپارد، مصائب و مشكلات دنيا بر وي آسان ميگردد. و زماني كه اشتغال ورزد به آنچه را كه خداوند به وي امر كرده و نهي نموده است، ديگر فراغتي از آن دو امر نمييابد تا مجال و فرصتي براي خودنمائي و فخريّه نمودن با مردم پيدا نمايد.
پس چون خداوند، بندة خود را به اين سه چيز گرامي بدارد، دنيا و ابليس و خلائق بر وي سهل و آسان ميگردد؛ و دنبال دنيا به جهت زيادهاندوزي و فخريّه و مباهات با مردم نميرود، و آنچه را كه از جاه و جلال و منصب و مال در دست مردم مينگرد، آنها را به جهت عزّت و علوّ درجة خويشتن طلب نمينمايد، و روزهاي خود را به بطالت و بيهوده رها نميكند.
و اينست اوّلين پلّه از نردبان تقوي. خداوند تبارك و تعالي ميفرمايد:
آن سراي آخرت را ما قرار ميدهيم براي كسانيكه در زمين ارادة بلندمنشي ندارند، و دنبال فَساد نميگردند؛ و تمام مراتبِ پيروزي و سعادت در پايان كار، انحصاراً براي مردمان با تقوي است.»
قُلْتُ: يَا أَبَا عَبْدِاللَهِ! أَوْصِنِي!
قَالَ: أُوصِيكَ بِتِسْعَةِ أَشْيَآءَ، فَإنَّهَا وَصِيَّتِي لِمُرِيدِي الطَّرِيقِ إلَي اللَهِ تَعَالَي، وَ اللَهَ أَسْأَلُ أَنْ يُوَفِّقَكَ لاِسْتِعْمَالِهِ.
ثَلاَثَةٌ مِنْهَا فِي رِيَاضَةِ النَّفْسِ، وَ ثَلاَثَةٌ مِنْهَا فِي الْحِلْمِ، وَ ثَلاَثَةٌ مِنْهَا فِي الْعِلْمِ. فَاحْفَظْهَا، وَ إيَّاكَ وَ التَّهَاوُنَ بِهَا!
قَالَ عُِنْوَانٌ: فَفَرَّغْتُ قَلْبِي لَهُ.
«گفتم: اي أباعبدالله! به من سفارش و توصيهاي فرما!
گفت: من تو را به نُه چيز وصيّت و سفارش مينمايم؛ زيرا كه آنها سفارش و وصيّت من است به اراده كنندگان و پويندگان راه خداوند تعالي. و از خداوند مسألت مينمايم تا ترا در عمل به آنها توفيق مرحمت فرمايد.
سه تا از آن نُه امر دربارة تربيت و تأديب نفس است، و سه تا از آنها در بارة حلم و بردباري است، و سه تا از آنها دربارة علم و دانش است. پس اي عنوان آنها را به خاطرت بسپار، و مبادا در عمل به آنها از تو سستي و تكاهل سر زند!
عنوان گفت: من دلم و انديشهام را فارغ و خالي نمودم تا آنچه را كه حضرت ميفرمايد بگيرم و اخذ كنم و بدان عمل نمايم.»
فَقَالَ: أَمَّا اللَوَاتِي فِي الرِّيَاضَةِ: فَإيَّاكَ أَنْ تَأْكُلَ مَا لاَ تَشْتَهِيهِ، فَإنَّهُ يُورِثُ الْحَمَاقَةَ وَ الْبَلَهَ؛ وَ لاَ تَأْكُلْ إلاَّ عِنْدَ الْجُوعِ؛ وَ إذَا أَكَلْتَ فَكُلْ حَلاَلاً وَ سَمِّ اللَهَ وَ اذْكُرْ حَدِيثَ الرَّسُولِ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ:
مَا مَلاَ ءَادَمِيٌّ وِعَآءًا شَرًّا مِنْ بَطْنِهِ؛ فَإنْ كَانَ وَ لاَبُدَّ فَثُلْثٌ لِطَعَامِهِ وَ ثُلْثٌ لِشَرَابِهِ وَ ثُلْثٌ لِنَفَسِهِ.
«پس حضرت فرمود: امّا آن چيزهائي كه راجع به تأديب نفس است آنكه: مبادا چيزي را بخوري كه بدان اشتها نداري، چرا كه در انسان ايجاد حماقت و ناداني ميكند؛ و چيزي مخور مگر آنگاه كه گرسنه باشي؛ و چون خواستي چيزي بخوري از حلال بخور و نام خدا را ببر و به خاطر آور حديث رسول اكرم صلّي الله عليه و آله را كه فرمود:
هيچوقت آدمي ظرفي را بدتر از شكمش پر نكرده است. بناءً عليهذا اگر بقدري گرسنه شد كه ناچار از تناول غذا گرديد، پس به مقدار ثُلث شكم خود را براي طعامش بگذارد، و ثلث آنرا براي آبش، و ثلث آنرا براي نفَسش.»
وَ أَمَّا اللَوَاتِي فِي الْحِلْمِ: فَمَنْ قَالَ لَكَ: إنْ قُلْتَ وَاحِدَةً سَمِعْتَ عَشْرًا فَقُلْ: إنْ قُلْتَ عَشْرًا لَمْ تَسْمَعْ وَاحِدَةً!
وَ مَنْ شَتَمَكَ فَقُلْ لَهُ: إنْ كُنْتَ صَادِقًا فِيمَا تَقُولُ فَأَسْأَلُ اللَهَ أَنْ يَغْفِرَلِي؛ وَ إنْ كُنْتَ كَاذِبًا فِيمَا تَقُولُ فَاللَهَ أَسْأَلُ أَنْ يَغْفِرَ لَكَ.
وَ مَنْ وَعَدَكَ بِالْخَنَي فَعِدْهُ بِالنَّصِيحَةِ وَ الرَّعَآءِ.
«و امّا آن سه چيزي كه راجع به بردباري و صبر است: پس كسيكه به تو بگويد: اگر يك كلمه بگوئي ده تا ميشنوي به او بگو: اگر ده كلمه بگوئي يكي هم نميشنوي!
و كسيكه ترا شتم و سبّ كند و ناسزا گويد، به وي بگو: اگر در آنچه ميگوئي راست ميگوئي، من از خدا ميخواهم تا از من درگذرد؛ و اگر در آنچه ميگوئي دروغ ميگوئي، پس من از خدا ميخواهم تا از تو درگذرد.
و اگر كسي تو را بيم دهد كه به تو فحش خواهم داد و ناسزا خواهم گفت، تو او را مژده بده كه من دربارة تو خيرخواه ميباشم و مراعات تو را مينمايم.»
وَ أَمَّا اللَوَاتِي فِي الْعِلْمِ: فَاسْأَلِ الْعُلَمَآءَ مَا جَهِلْتَ، وَ إيَّاكَ أَنْ تَسْأَلَهُمْ تَعَنُّتًا وَ تَجْرِبَةً؛ وَ إيَّاكَ أَنْ تَعْمَلَ بِرَأْيِكَ شَيْئًا، وَ خُذْ بِالاِحْتِياطِ فِي جَمِيعِ مَا تَجِدُ إلَيْهِ سَبِيلاً؛ وَ اهْرُبْ مِنَ الْفُتْيَا هَرَبَكَ مِنَ الاْسَدِ، وَ لاَ تَجْعَلْ رَقَبَتَكَ لِلنَّاسِ جِسْرًا!
قُمْ عَنِّي يَا أَبَا عَبْدِاللَهِ! فَقَدْ نَصَحْتُ لَكَ؛ وَ لاَ تُفْسِدْ عَلَيَّ وِرْدِي؛ فَإنِّي امْرُؤٌ ضَنِينٌ بِنَفْسِي. وَ السَّلاَمُ عَلَي مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَي.
«و امّا آن سه چيزي كه راجع به علم است: پس، از علماء بپرس آنچه را كه نميداني؛ و مبادا چيزي را از آنها بپرسي تا ايشان را به لغزش افكني و براي آزمايش و امتحان بپرسي. و مبادا كه از روي رأي خودت به كاري دست زني؛ و در جميع اموري كه راهي به احتياط و محافظت از وقوع در خلافِ امر داري احتياط را پيشة خود ساز. و از فتوي دادن بپرهيز همانطور كه از شير درنده فرار ميكني؛ و گردن خود را جِسر و پل عبور براي مردم قرار نده.
اي پدر بندة خدا (أبا عبدالله) ديگر برخيز از نزد من! چرا كه تحقيقاً براي تو خير خواهي كردم؛ و ذِكر و وِرد مرا بر من فاسد مكن، زيرا كه من مردي هستم كه روي گذشت عمر و ساعات زندگي حساب دارم، و نگرانم از آنكه مقداري از آن بيهوده تلف شود. و تمام مراتب سلام و سلامت خداوند براي آن كسي باد كه از هدايت پيروي ميكند، و متابعت از پيمودن طريق مستقيم مينمايد

دست هايم به آرزوهايم نمي رسند
آرزوهايم بسيار دورند
ولي درخت سبزم مي گويد
اميدي هست، خدايي هست
اين بار براي رسيدن به آرزوهايم
يك صندلي زير پايم مي گذارم
شايد اين بار
دستم به آرزوهايم برسد
روزي يك مرد ثروتمند، پسربچه كوچكش را به يك ده نزديك برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند، چقدر فقير هستند. آن دو يك شبانه روز در خانه محقر يك روستايي مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد:" نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟"
پسر پاسخ داد:" عالي بود پدر!"
پدر پرسيد:" آيا به زندگي آنها توجه كردي؟"
پسر پاسخ داد:" بله پدر!"
و پدر پرسيد:" چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟"
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:" فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهارتا. ما در حياطمان يك فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند كه نهايت ندارد. ما در حياطمان فانوس هاي تزييني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود، اما باغ آنها بي انتهاست!"
با شنيدن اين حرفهاي پسر، زبان پدر بند آمده بود. پسر بچه اضافه كرد:" متشكرم پدر، تو به من نشان دادي كه ما چقدر فقير هستيم!"
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را در دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سیب نداشت
حمید مصدق
یا ضامن آهو ما محتاج گوشه چشمی از تو هستیم تا دلمان بسوی تو به پرواز در آید.

وصيت نامه شهيد
بسم الله الرحمن الرحيم
وما انصر الامن عند الله العظيم
بنام خدا خدائي که هستي بخش است و روزي ده خدائي که تمام صفات وکمالات را براي انسان خلث کرد و سپس اورا در بهشت اعلا جاي داد و يا نه بي توفيقان را در اسفل السافلين . خدا يا مرا از زمره بندگان درگاهت قراربده . بادرود و سلام بر مهدي موعود صاحب عصر و زمان (عج) و با سلام بر خميني بت شکن نايب بر حقش و با درود بر شهداي بخون خفته از صدر اسلام تا کنون وبا درود بر شما امت شهيد پرود که هميشه در صحنه ايد و اميدوارم که تا انقلاب مهدي نهضت را ادامه دهيد انشاءالله خدا- خدايا توخود شاهدي که چگونه ظالمان و ظلم صفتان اين ملتهاي مستضعف را در بند ميکشند و برآنها قلدري مي کنند و ليکن هيهات من الذله اين امام ما به کمک و ياري خودش وبا همياري ياران و فادارش و پشتوانه اين ملت شهيد پرور بردهان يا وه گويان وزروگويان زندند و گفتند که ما نيز مانند حسين و يارانش که تا آخرين قطره خون جنگيدند و حتي کودک شش ماهه را نيز نثار کردند نداي تن ندادن به ذلت را سرميدهيم و ميگوئيم اي آمريکا و اي شوروي واي ديگر ابرقدرتها بدانيد و آ"اه باشيد تا ظلم هست مبارزه هست و تا پرچم سبز لااله الا الله برجهان طنين نيفکند مبارزه خواهيم کرد آري بقول امام عزيزمان که ميفرمايد ما بر اسلام دعوا داريم و همچنين است وما هيچ آرزوئي بجز پيروزي اسلام نداريم پس بايد خون داد و حال که مکاروان شهدا در حرکت است ما نيز از خدا خواستيم که دنباله رو اين کاروان باشيم شايد که خدا مارا هم بپذيرد و شکر خدا که دراين راه رفتيم ديگر خداوند ميداند و مائک مقربش که شهيد گشته ام يا نه وشما اي برادران پاسدار بدانيد که مسئوليت بس سنگين است و دشوار ، راه دراز ، مقصد مقدس وهدف نيز بسيار مقدس است و شماکه بادردست داشتن روحانيت ، پيشرو اين راهيد کوشش کنيد و مبادا که مقرور شويد زيرا تا آنجا که به جبهه برويد و جهاد کنيد ، درراه خدا وآنگاه که خداوند تبارک وتعالي پذيرفت شهيد شويد تازه وظيبفه را انجام داده ايم
- مولا جان! قسم به بقیع! قسم به فجر! قسم به اولین سپیده عدالت، که معجزه مهدوی(علیهالسلام) به وقوع خواهد پیوست و آستان کبریایی تو برای همیشه؛ در آغوش آرزومندان خواهد بود!
ما را بگیر دست، که از پا افتادهایم آقا! به حق تربت پنهان مادرت(علیهاالسلام) !
- چگونه مویه نکنم؟! در سوگ مولایی که عظمت نامش، آسمان را به تواضع وامیدارد! چگونه به این اشکهای ناقابل بسنده کنم، که وسعت مصیبتت، فراتر از ادراک خاکیِ ما ناسوتیان است!
- صدای گریه میآید! ... صدای ضجه فرشتگان!
بقیع، امشب دوباره، در خاک تو خورشیدی خواهد دمید و ستارهای به آسمان خواهد شتافت!
- صادق که اساس دین از او شد معمور بودند ملایک پی امرش مامور
آخر ز جفا، ناصر احکام خدا مسموم شد از ظلم و جفای منصور
- امام صادق علیهالسلام میفرماید:
دوستان خدا آنانند که هنگامی که مشاهده کنند، مردم حرامهای خدا را حلال میشمارند، مانند پلنگ زخم خورده غضبناک شوند.
شهادت مظلومانه قرآن ناطق، امام صادق علیهالسلام بر شما تسلیت باد.
- ای ششم پیشوای اهل ولا خلق را رهبری به دین هدی
پای تا سر خدانمایی تو هم ز سر تا بپای صدق و صفا
زهر منصور زد شرر به دلت آب شد پیکرت ز زهر جفا
خون شد از داغ تو دل شیعه عالم از ماتم تو غرق عزا
- امام صادق علیهالسلام فرمود:
کسی که دوست دارد بداند آیا نمازش پذیرفته شده است یا آن را نپذیرفتهاند، با تامل بنگرد که آیا نمازش او را از فحشا و منکر باز داشته؟ پس به اندازهای که او را بازداشته از او پذیرفته میشود.
- بنال ای دل که در نای زمان، فریاد را کشتند بهین آموزگار مکتب ارشاد را کشتند
اساتید جهان باید به سوگ علم بنشینند که در دانشگه هستی، بزرگ استاد را کشتند
- امام جعفر صادق علیهالسلام:
چهار چیز نشانه نفاق است:
سنگ دلی
اشک نریختن
اصرار بر گناه
حرص بر دنیا .
شهادت ششمین شمع روشنگر و وصی پیغمبر، تسلیت و تعزیت.
- امام صادق علیهالسلام:
(به وسیله اعمالتان) مایهی زینت ما باشید، نه مایه عیب ما .
خدایا بحق امام صادق علیهالسلام، ایمان عارفانه و عمل صادقانه به همه ما عنایت بفرما .
- امام صادق علیهالسلام:
با مردم نیکو سخن بگویید و زبان خود را نگاه دارید .
- الا ای لالهی خوشبو، عزیز آل پیغمبر که بهر دین و قرآنت چنین گردیدهای پرپر
شده زین غم، گل خاتم، مدینه غرق در ماتم دوصد لعنت به آنکس باد که مسمومت نمود از زهر
- بار دیگر ظالمانه، خیل جلادان شبانه با دو دست بسته بردند یک غریبی را ز خانه
بار دیگر دست گلچین در مدینه آتش افروخت بار دیگر آشیانی در میان شعلهها سوخت
داغ یک دسته شقایق، بر دل خونین صادق بار دیگر شد شکسته حرمت قرآن ناطق
- امام صادق علیهالسلام فرمود:
سه چیز محبت میآورد: قـرض دادن، فـروتنـى و بخشـش.
- امام صادق علیهالسلام فرمود:
سه چیز دشمنـى مـىآورد: دو رویـى، ستـم و خـودبینـى .
- امام صادق علیهالسلام فرمود:
سه چیز در هر كس باشد منافق است، اگر چه اهل نماز و روزه باشد: كسی که دروغ میگوید، کسی که وعده میدهد و خلاف عمل میکند، و کسی که امین میدانندش ولی او خیانت نماید.
- امام صادق علیهالسلام فرمود:
با احمق مشورت نكن، از دروغگو یارى مجو، و به دوستى زمامداران اعتماد مكن.
- امام صادق علیهالسلام فرمود:
سه چیز موجب بزرگوارى شخص است: خوشخویى، فرو بردن خشم، و فرو بستن چشم .
- امام صادق علیهالسلام فرمود:
محبـوبتـرین بـرادرانـم نزد من، كسـى است كه عیبهایـم را به من هدیه كنـد.
- این آتشی که شعله زده بینِ خانهام ارثی بُوَد که ز مادر به من رسید
- شیعه بی قرآن ناطق گشته است جسمِ صادق چون شقایق گشته است
- دل شیعه ز من آرام گیرد تشیع از تلاشم نام گیرد
به راه دین شدم راضی به این امر که سَمّ دشمن از من کام گیرد
- دین از تو پدیدار شده حضرت صادق شیعه ز تو بیدار شده حضرت صادق
از مکتب تو جن و ملک علم گرفتند انسان ز تو دیندار شده حضرت صادق
- دانشگاه شیعه که وجودش همه فخر است از توست، گوهر بار شده حضرت صادق
تا یاد کنم ظلم پر از کینهی منصور آن جا بصرم تار شده حضرت صادق
- خدا ببین که چون حسین به سینه بر زمین شدم
ولی خوشم در این جهان که شیعه سازِ دین شدم
- تو مکتب تشیعت، شیعه شدم رهام نکن نذار که دشمنات کنند دلم رو غارت آقا جون
- جان میدهد بنیانگذارِ مکتبِ عشق شد شیعه گریانِ چنین تاب و تبِ عشق
- پرپر شده شقایق مولا امام صادق
مسموم زهرِ کین شد از غصه دل غمین شد
بنگر که آل زهرا از داغ او حزین شد
- شیخ الائمه بنگر گشته تنش صنوبر
زهرِ عدو چه کرده با جسم پاک و اطهر
- کی دیده در زمانه یک زاهدی شبانه
در لحظهی عبادت با زور و تازیانه
با دست بسته او را دشمن بَرَد ز خانه
- استادِ درسِ قرآن، فقه و اصول و ایمان شیعه به پای درسش نشسته جون گرفته
ز رفتنش جهانی غرق عزا و زاری اشک چشِ ملائک رو به فزون گرفته
- شبِ شهادت تو اومدهام بدونی که دل از این مصیبت حکایتش جنونه
به پای روضههای غمین و جانگذازت بقیعِ خلوتت رو دل میکنه بهونه
- شیعیان رهبر ما را كشتند صادق آل عبا را كشتند
نور چشم علی و فاطمه را وارث كرب و بلا را كشتند
- دل او را دل شب آزردند از در و بام هجومش بردند
ریسمان چونكه به دستش بستند غنچههایش به حرم پژمردند
- هر زمان رنگ جفا را میدید كوچه و كرب و بلا را میدید
خانهاش چونكه در آتش میسوخت خیمهی آل عبا را میدید
- پیر بزرگ طایفه بود و کریم بود در اعتلای نهضت جدش سهیم بود
مسندنشین کرسی تدریس علمها شایستهی صفات حکیم و علیم بود
- مولاجان، یا اباعبدالله، یا جعفر بن محمد علیهماالسلام !
ای «ضمیر پاک صداقت» از وجود تو گشسته پیدا!
ای نهایت ایمان و عشق و علم و عالمِ تقوا!
ای افتخار کوثر و یاسین و فجر و طاها!
دین از توانِ علم تو محکم، مذهب. به نام پاک تو زیبا!
التماس دعا
"برگرفته از سایت تبیان"
قصه بچه بسیجی
یه روزی روزگاری
دو تا بچه بسیجی
نمی دونم کجا بود
تو فکه یا دوعیجی
تو فاو یا شلمچه
تو کرخه یا موسیان
مهران یا دهلران
تو تنگه حاجیان
تو اون گلوله بارون
کنار هم نشستند
دست توی دست هم
با هم جناق شکستند
با هم قرار گذاشتند
قدر هم رو بدونن
برای دین بمیرن
برای دین بمونن
با هم قرار گذاشتن
که توی زندگیشون
رفیق باشن ولیکن
اگر یه روز یکیشون
پرید و از قفس رفت
اون یکی کم نیاره
به پای این قرارداد
زندگیشو بذاره
سالها گذشت و اما
بسیجی های باهوش
نمی ذاشتن که اون عهد
هرگز بشه فراموش
یه روز یکی از اون دو
یه مهر به اون یکی داد
اون یکی با زرنگی
مهر و گرفت و گفت:«یاد»
روز دیگه اون یکی
رفت و شقایقی چید
برد و داد به رفیقش
صورت اونو بوسید
گل رو گرفت و گفتش:
بسیجی دست مریزاد
قربون دستت داداش
گل رو گرفت و گفت:«یاد»
عکس های یادگاری
جوراب های مردونه
سربندهای رنگارنگ
انگشتری و شونه
این می داد به اون یکی
اون یکی به این می داد
ولی هر کی می گرفت
می خندید و می گفت:«یاد»
هی روزها و هفته ها
از پی هم می گذشت
تا که یه روز صدایی
این طور پیچید توی دشت
یکی نعره می کشید:
عراقی ها اومدن
ماسکاتون رو بذارین
که شیمیایی زدن
از اون دوتا یکیشون
در صندوقو گشود
ماسک خودش بود ولی
ماسک رفیقش نبود
دستشو برد تو صندوق
ماسک گازشو برداشت
پرید روی صورت
دوست قدیمی گذاشت
همسنگر قدیمش
دست اونو گرفتش
هل داد به سمت خودش
نعره کشید و گفتش:
چرا می خوای ماسکتو
رو صورتم بذاری
بذار که من بپرم
تو دو تا دختر داری
ولی اون این جوری گفت:
تو رو به جان امام
حرف منو قبول کن
نگو ماسک رو نمی خوام
زد زیر گریه و گفت:
اسم امامو نبر
ماسکو رو صورت بذار
آبرو ما رو بخر
زد زیر گوشش و گفت:
کشکی قسم نخوردم
بچه چرا حالیت نیست
اسم امام رو بردم
اون یکی با گریه گفت:
فقط برای امام!
ولی بدون بعد تو
زندگی رو نمی خوام!
ماسکو رفیقش گرفت
گاز توی سنگر اومد
وقتی می خواست بپره
رفیقشو بغل زد
لحظه های آخرین
وقتی میرفتش از هوش
خندید و گفت: برادر
«یادم تو را فراموش»
آهای آهای برادر
گوش بده با تو هستم
یادت میاد یه روزی
باهات جناق شکستم
تویی که روزمرگیت
توی خونه نشونده
تویی که بعد چند سال
هیچی یادت نمونده
عکس های یادگاری
جوراب های مردونه
سربندهای رنگارنگ
انگشتری و شونه
هر چی رو بهت میدم
روی زمین میندازی
میگی همش دروغ بود
«یاد» نمی گی، می بازی
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیانکن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز از مهر تو،
تو ای با دوستی دشمن!
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گر که میخوانی مرا،
بنشین برادر وار
تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسانکُش برون آید.
تو از آیین انسانی چه میدانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه، غفلت،
این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه
احوال حقگویی و حقجویی...
و حق با توست
ولی حق را ــ برادر جان ــ
بهزور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...
اگر این بار شد وجدان خواب
آلودهات بیدار
شمع و پروانه
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت
گفت ای عاشق ديوانه فراموش شوی
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت طولی نکشد تو نيز خاموش شوی
پروين اعتصامی
می خواند و می نوشت :
« ... من خواب نیستم !
خاموش اگر نشستم ،
مرداب نیستم !
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم ؛
روشن شود که آتشم و آب نیستم ! »
فریدون مشیری
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
همچنان خواهم راند.
نه به آبيها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در ميآرند
و در آن تابش تنهايي ماهيگيران
ميفشانند فسون از سر گيسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.
هيچ آيينه تالاري، سرخوشيها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجرههاست."
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت درياها شهري است
كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است.
بامها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مينگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مينگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را ميشنود
و صداي پر مرغان اساطير ميآيد در باد.
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنياند.
پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.
"سهراب سپهری"
شهید بقایی
فرمانده قرارگاه کربلا
تولد : بهمن 1337
شهادت : 9 بهمن 1361
محل شهادت : فکه
داشت با حسن باقری می رفت برای شناسایی.مشغول خواندن قرآن بود.سوره ی فجر.مدام می گفت در این آیه ی آخر یه گیری دارم.
حسن باقری خندید و گفت : من می دو نم گیرت کجاست."فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی"تو باید وصل شی تا گیرت رفع بشه.بعد دوباره خندید.
.
.
و همانروز شهید شد . . .
گفت:" با برادر فلانی کار دارم "
گفتم : " لطفا سلاحتون رو تحویل بدید"
گفت : " الله اکبر "
گفتم : " یعنی چه ؟"
گفت: "ما مسلح به الله اکبریم"
"برای کسانی که در راه خدا کشته می شوند نگویید مردگانند(لفظ اموات را درباره ی شهدا به کار نبرید) بلکه آنها زنده اند ، لکن شما درک نمی کنید" (بقره/154
این آیه ضمن این که بر زنده بودن شهدا تاکید می کند درک این مقام را از حیطه ی فهم و شعور بشر خارج می شمارد.در حالی که آیه ی فوق از به کار بردن تعبیر اموات در مورد شهدا نهی می کند ، در آیه ای دیگر از پندار مرده بودن آنها نیز نهی فرموده است که نه فقط به زبان نگویید آنها مرده اند بلکه به دل نیز راه ندهید:
"کسانی را که در راه خدا کشته شده اند مرده مپندارید بلکه آنها زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند" (آل عمران / 169)
شهید ابراهيم همت
|
شهادت، زيباترين، بالندهترين و نغزترين کلام در تاريخ بشريت است، شهادت بهترين و روشنترين معني حقيقت توحيد است و تاريخ تشييع خونينترين و گوياترين تابلو نمايانگر شکوه و عظمت شهيد است. |
شهيد سيد مرتضي آويني
|
شهادت پايان نيست، آغاز است، تولدي ديگر است در جهاني فراتر از آنکه عقل زميني به ساحت قدس آن راه يابد. تولد ستارهاي است که پرتو نورش عرصه زمان را در مينوردد و زمين را به نور ربالارباب اشراق ميبخشد. شهيد بهشتي
|
"عمده ی مسائل اخلاص و خلوص می باشد که اگر اینها باشد همه چیز هست.اخلاص یعنی پاک شدن ذرون ، یعنی بیرون راندن هواهای نفسانی از ذات و از قلب و از درون انسان.پاک شدن به منزله ی اینکه انسان ایثار پیدا کند و خودش را برای یک عملیات درونی آماده کند"
و آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند
فرمانده ی سپاه پاسداران هویزه
تولد : 1337 اهواز
شهادت : 16 دی 1359
محل شهادت : هویزه
بچه ها روز به روز بیشتر به حسین علم الهدی علاقه مند می شدند.همیشه لبخند می زد . نماز شب ها و قرآن خواندن ها و مناجاتش بی نظیر بود . خانواده اش مذهبی بودند.اراده اش قوی بود . هرکی خسته می شد و می خواست برود ، نگاه می کرد به حسین و پشیمان می شد. می ماند و می جنگید.
هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید شویم.
عجب دردی ،
چه می شد امروز شهید می شدیم و فردا دوباره زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم. . .
بسیجی عاشق کربلاست و کربلا را تو مپندار که شهری است در میان شهرها و نامی است در میان نامها. نه ، کربلا حرم حق است و هیچ کس را جز یاران امام حسین(ع) راهی به سوی حقیقت نیست.
کربلا ، ما را نیز در خیل کربلاییان بپذیر. ما می آییم تا بر خاک تو بوسه زنیم و آنگاه روانه ی دیار قدس شویم.
برخیز برادر ، برخیز قافله ی کربلا روانه است و آواز جرس که از باطن ملکوتی انسان بر می آید عشاق حرم را فرا می خواند. اما برادر ، می دانی؟ حبّ حسین در دلی بیدار می شود که از خود و آنچه دوست دارد ، در راه خدا گذشته باشد.
