گفتگوی پرنده و درخت
و در صدای هر پرنده در سکوت هر درخت واژه ای است...
درخت ایستاده بود پرنده ای رسید و باز شد کلاف گفت و گو
و شاعری که حرفهای آن دو را شنید نشست و شعر بافت
پرنده گفت "سایه ای" درخت گفت "آب نیست رفیق ماه و سال من کسی به جز سراب نیست"
پرنده استخاره کردجواب استخاره خوب بود پرنده ماند و از درخت، شاخه ای اجاره کرد
و چند روز بعد کسی به استخاره اش جواب داد
به آن پرنده سایه سار به آن درخت، آب داد
پرنده گفت "شاعرم" درخت را سرود
درخت گفت "زنده ام" و راز زنده بودنش پرنده بود
پرنده گفت "عشق" درخت گفت "پل"
پرنده بر پل معلقی که روز رودخانه بود، خیره شد
پرنده گفت "آرزو" درخت گفت "بی کران"
و هر دو چشم انتظار یک نگاه مهربان
پرنده گفت "درد" درخت گفت "صبر"
تن درخت زخمی از نوشته های عاشقانه بود
پرنده گفت "خاطره" درخت گفت "عکسی از گذشته ها"
و زیر سایه سار آن درخت چقدر خاطرات پاره پاره بود
پرنده گفت "فاصله" درخت گفت "حجم خالی میان قلب ها"
و با سلام یک نفر تمام حجم فاصله چه خوب وصله پینه شد
پرنده گفت "کوه" درخت گفت "استوار"
و دره غرق در صدای ریزش ستیغ کوه شد
پرنده گفت "آسمان" درخت گفت "آرزوی هر پرنده ای"
و سار خسته ای از آسمان رسید و بر زمین نشست
پرنده گفت "رود" درخت گفت" جاری و روان"
و در همان حدود، عده ای برای افتتاح سد، کف زدند
پرنده گفت "موج" درخت گفت "رفیق آب های بی کران"
و آبدزدکی در آب جست و برکه موجدار شد
پرنده گفت "گرگ" درخت گفت "میش"
و در هوای گرگ و میش تمام گرگ های دشت گوششان به زنگ
پرنده گفت "شب" درخت گفت "خواب"
و چشم های باز جغد شب برای موش های بی خیال نقشه ای کشید
پرنده گفت "عمر" درخت گفت "برق وباد"
و قارقار یک کلاغ دیر سال رشته کلان آن دو را گسست
پرنده گفت "مرگ" درخت گفت "راز"
و تار عنکبوت، راز مرگ را برای کفشدوزکی چه ساده فاش کرده بود
پرنده گفت "ماه" درخت گفت "سال"
و روز، بی خیال ماه و سال
پرنده گفت "گمشده" درخت گفت "جستجو"
و سال هاست که باد می رود به جست و جو ولی به گرد آن که گمشده، نمی رسد
پرنده گفت "غم" درخت گفت "هدیه خزان به باغ"
و باغ زرد در انتظار خنده انارهای سرخ بود
پرنده گفت "برگ" درخت گفت "باد"
و برگ های خویش را به باد داد
پرنده گفت "کوچ" درخت گفت "آه"
پرنده کوچ کرد و رفت تا بهار درخت ماند و انتظار
درخت ایستاده بود تمام شاخه ها پر از سکوت
و شاعر شکسته دل بدون واژه مانده بود
افسانه شعبان نژاد